خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
ريحانه
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
سميرا جون و کفشدوزک نازش
صدف جون و پسر گلش
سميه جون و ايليای ناز
منصوره جون و بهارش
نيلوفر جون و دختر گلش
سميه جون - ستاره طلایی
يک جای دنج
زهراجون مامان پسر عسلی
شرمينه کوچولو و مامان شهرزاد
مامان بيتا و ايليا کوچولو
امير مهدی و مامان اکرم
مامان هنا و فرشته کوچولو
مامان کوچولو
کودک ما
هديه جون مامان عسل کوچولو
داستانهای مامانی و وروجک
ليلی جون و آينده اش
ريحانه جون و پسر گلش
فرناز جون و نی نی قندی
ليلا جون و آقای همسر
سحر جون و کيارش خوشگله
هديه جون و پسرش
سلام عزیز دلم. پسرک خوردنی و دوست داشتنی من. دیگر نگو حق با توست. میدانم که در نوشتن روز نگار زندگیت کوتاهی کرده ام.دیگر اما و اگر هم ندارد. موضوع اینست که مادرت بعد از آمدن تو هنوز خودش را نیافته است. البته این مطلب را جدیدا فهمیده ام. اما فهمیدن این مطلب برایم کشف بزرگی است. برایم دعا کن که بتوانم زودتر ریحانه قبلی بشوم. البته فکر نکنی که از وظایفم درباره تو کوتاهی کرده ام. تا آنجا که در توان داشته ام سعی کرده ام که مادر خوبی باشم. مشکل اینست که تکه از وجودم که متعلق به خودم هست کم رنگ شده است. تا به حال اینقدر جدی به این موضوع فکر نکرده بودم. به این نتیجه رسیده ام که بالاخره این کمرنگی روی تکه دیگر وجودم"مادر بودنم" تاثیر خواهد گذاشت. پس باید به سرعت برایش فکری بکنم. تو هم با من باش عزیز دلم میدانم که تو بهتر از همه میتوانی کمکم کنی. آخر من و تو ٩ ماه لحظه ای از یکدیگر جدا نبوده ایم. نه ماه زمان زیادیست برای انس گرفتن به یکدیگر...
از نوشتن پست قبلیم زمان زیادی میگذرد... دقیقا چهار ماه... نمیدانم بگویم زود گذشته یا دیر... اما برای من بسیار به یاد ماندنی اند. چون تو در این مدت پیشرفتهای زیادی داشته ای... از همه با ارزشتر برایم شناخت مادر و پدر است. وقتی که از بغل هر کسی دوست داری به بغل من بیایی دوست دارم از شوق بال در بیاورم... تو دیگر مرا با هر لباسی که باشم میشناسی... پدرت را هم به خوبی میشناسی.. بعد از ظهر ها که از سر کار برمیگردد به او میخندی و آغوشش را میخواهی. نمیتوانم شادیم را در این لحظات بیان کنم. اما سعی میکنم تو و پدرت را لحظاتی تنها بگذارم...
از کارهای دیگرت بگویم( وای که چقدر حرف برای گفتن دارم... مشکل اینست که آدم پر حرفی نیستم!!!) از ۶ ماهگی به طور کامل و بدون کمک مینشینی, از ۶ ماه و نیمگی توانستی با روروک و با سرعت زیاد به این طرف و آن طرف خانه سرک بکشی. از ٢ هفته پیش هم سینه خیز میروی البته حالتی بین سینه خیز و چهار دست و پا. تازگیها سخنور خوبی هم شده ای. فکر کنم همسایه ها هم از صدای داد و فریادهایت که بیشتر از سر ذوق و شادی و به ندرت از عصبانیت است بهره مند میشوند. عاشق صدایت هستم وقتی که با من حرف میزنی کاش میتوانستم بفهمم چه میگویی. اما میدانم حرفهایت همه از دوست داشتن و محبت است.
ای وای داشت از مرواریدهای توی دهانت یادم میرفت... نمیدانی که چقدر به خاطر لمس تیزی اولین دندانت ذوق زده شدم. اگر حرکات خودم را بعد از فهمیدن درآمدن اولین دندانت از مادر دیگری میدیدم شک نداشته باش که دیوانگیش برایم محرز شده بود!!! با این دندانهای خوردنی, خنده هایت واقعا دیدنی شده است. یکی از دندانهایت کوتاهتر از دیگریست. تا آنجایی که یادم می آید ١٠ روز بعد از اولی جوانه زد.
بازی کردنت با اسباب بازیهایت هم بسیار دیدنیست. همواره در حال کشف چیزهای جدید در اسباب بازیهایت هستی... چیزی که من خیلی از آن لذت میبرم. اما یکی از اسباب بازیهایت را خیلی بیشتر از بقیه دوست داری و هیچ وقت از آن سیر نمیشوی... بلزت را میگویم. اینقدر زیبا و هنرمندانه سعی داری صدایش را در آوری که من به سختی خودم را کنترل میکنم تا در آن لحظات لهت نکنم. البته در بیشتر مواقع دسته های بلزت تا آنجایی که جا داشته باشد در دهانت است.
اینقدر گفتنی زیاد است که نمیدانم کدام را بنویسم... در این مدت سالگردهای زیادی بوده که برای از دست دادان نوشتن در آن روزها بسیار غصه خورده ام اما قابل جبرانند.. سالگرد روز به وجود آمدنت.. روزی که از وجودت در درونم با خبر شدم... روز تولد وبلاگت و.... سعی خواهم کرد که بنویسم. کمکم کن....
لحظات ناب...
شده تا حالا لحظاتی رو تجربه کنین که ندونین شوق و شادیتون رو چه جوری ابراز کنین!!! شده که از شدت ذوق نا خودآگاه بپرین بالا و کف بزنین!!! این لحظات تو زندگی ماشینی ما لحظات نابی هستند که بودنشون یه انرژی خارق العاده ای به آدم میده. لحظاتی مثل دیدن اولین خنده های فرزند, اولین غلط زدنها, اولین ماما و بابا گفتنها و... . واقعا بیان حس عجیب این مواقع بسیار مشکله.
پسرک من دیروز عصر بعد از 10 دقیقه تلاش فراوان تونست که غلط بزنه. دیروز از صبح هر وقت که خوابیده بود و سر حال بود سعی میکرد که برگرده به پهلوی راست اما موفق نمیشد که کامل برگرده. بعد از ظهر هم در حال تلاش بود و من و بابایی سر گرم کار خودمون( البته تا چند لحظه قبلش حواسم به کاراش بود) . یه دفعه دیدم که صدای ناله های خفیف پارسا میاد. وقتی برگشتم دیدم که پارسا تونسته کامل برگرده اما چون نتونسته بود دستش رو از زیر بدنش در بیاره کلافه شده بود و به سختی نفس میکشید. جالب بود که در اون لحظه به جای این که بچه بیچاره رو از اون وضعیت رها کنم براش کف میزدم. بعدش به کار خودم کلی خندیدم. انگار که تا به حال فقط پارسای من بوده که تونسته این کار رو انجام بده. خلاصه که من و بابایی پارسا کلی کیف کردیم.
پارسای من به شدت بغلی شده. تازه تنها به هر طور بغل کردن هم رضایت نمیده. باید طوری بغلش کنی که راحت بتونه همه جا رو ببیننه و سرش به تمام جهات بچرخه. اگه روش بشه 360 درجه سرشو میچرخونه تا خدای نکرده چیزی از چشمای قشنگش مخفی نمونه. البته در بیشتر مواقع علاوه بر بغل کردن بایستی راه هم بریم تا آقا پارسا همه جا رو ببینه. کوچولوی من عاشق اتاقشه. دوست داره ببریمش تو اتاقش و اسباب بازیهای رنگارنگش رو تماشا کنه. خیلی دوست داره که توی هوا تابش بدیم. تازگیها تا من و میبینه میشناسه و بهم میخنده. نمیدونید چقدر خوشحال میشم انگار که هیچ غمی تو دلم نیست و رو هوا بال میزنم. خیلی دوست دارم که لپای لطیفش رو به لپم بچسبونم و باهاش حرفهای عشقولانه بزنم. اونم فکر کنم از این کار خوشش میاد چون کاملا آرومه و به حرفام گوش میکنه. یه کار دیگه رو هم خیلی دوست داره, دو تا دستاش رو بگیری و بلندش کنی. که در اکثر مواقع بعد از نشستن بلند میشه و روی دو پا می ایسته. بعد از این کار حسابی شاد و سرحاله و فکر میکنه خیلی کار بزرگی انجام داده.
دیشب با بابایی بردیمش دکتر برای چکاپ ماهانه!!! دکترش گفت که خوب وزن گرفته. آخه چون پارسا شیر خشک میخوره من همیشه نگران وزن گرفتنش هستم. مشخصات پارسا از این قراره:
وزن : 7 کیلو
دور سر : 42
قد : 64
پارسای من!!! پسر گل و نازم!!! نمیدونم میدونی که چقدر دوست دارم. میدونی که چقدر برام مهمی!!! چقدر به تمام مراحل زندگیت فکر میکنم. اینجا مینویسم که هر موقع خوندی بفهمی که تا اونجایی که توان داشته باشم برای تربیت و بهتر زندگی کردنت تلاش میکنم.
پيام هاي ديگران () link ٤:۱۳ ب.ظ - پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦ - ريحانه
اولین خنده های زیبای پارسا
نمیدونم این دفعه باید چه بهانه ای بیارم که دیر اومدم. اما چه کنم که نتونستم زودتر بیام. حکایت نوشتن من هم شده حکایت جهنم ایرانیها!!! یه بار کی برد خرابه. یه بار تا میشینم پای کامپیوتر کسی میاد خونمون . یه بار مشهدم ... هزار بارم که تا اومدم بشینم پای کامپیوتر پارسا خان بیدار شدن و باید دربست در خدمتشون باشم که البته از جون و دل خدمتگزارم.
خلاصه که نمیدونم باید چه جوری وقتم رو تنظیم کنم که به همه کارهام برسم. از مامانهای گرامی خواهشمندم که من رو راهنمایی کنن.
آخه میدونید بزرگترین مشکل من اینه که مدام در حال جمع و جور کردن خونه ام. شدیدا به تمیز بودن خونه وسواس دارم و نمیدونم که چه جوری باید با این اخلاقم مبارزه کنم؟؟ این جوریه که هر وقت زمان دارم باید به تمیزی خونه برسم . خلاصه که شدم یه پا خانم خونه...
حالا یه تصمیم جدی گرفتم که حتما کم نوشتنهای ماههای گذشته رو جبران کنم. یه وقت چشمم نزنین ها. از این حرفا که بگذریم با خودم فکر کردم بعد از این همه ننوشتن، چند تا عکس از جذابترین اتفاق چند هفته گذشته رو بگذارم.
این اتفاق خنده های زیبای پارسا است. پارسای من با خنده های زیباش به استقبال سومین ماه زندگیش رفت. نمیتونم احساسم رو بعد از دیدن اولین خنده هاش بیان کنم. فقط اینو میتونم بگم که یکی از ریباترین لحظات زندگیم بود. وقتی که پارسا میخنده انگار هیچ غم و غصه ای تو دنیا وجود نداره. پسر کوچولوی من صبحهاش رو با خنده آغاز میکنه. خنده های صبحش شده صبحانه من.
اینم چند تا عکس قشنگ که کار بابای هنرمند پارساست.










(پارسا در آغوش مهربان عزيز جون ماماني در حال خوردن ترنجبين و البته شاكي از نبودن
قطره اي شير براي خوردن)











مجددا سلام
من باباي پارسا كوچولو هستم. ريحانه جان از من خواسته كه اينجا رو به روز كنم تا دوستاش بيشتر از اين بي خبر نمونن. از همتون هم معذرت خواهي كرده به خاطر اينكه نتونسته بهتون سر بزنه و جواب تبريك هاي پر محبتتون رو بده.
راستش رو بگم، پارسا كوچولو دو هفته اولي كه قدم هاي كوچولوش رو به جمع ما گذاشت، تمام توان و توجه من و مامان و مامان بزرگش رو به خودش معطوف كرد. يه چيز جالبي كه در مورد بچه ها وجود داره اينه كه با تمام وجودشون خواسته شون رو مطرح مي كنن و با اين كارشون، تمام دنيا رو وادار مي كنن كه به سمت برآورده شدن نيازشون حركت كنه. حالا بخشي از اين دنيا هم ما هستيم (پدر و مادر) هفته اول كه براي شير خوردن مشكل داشت و بد قلقي مي كرد، هفته دوم هم زردي گرفت و چند روزي بستري شد. الان كه دارم براتون مي نويسم، حال پارسا كوچولو و مامانش خوبه خوبه و مشكل خيلي خاصي ندارن، به جز همون شير خوردن كه اونم داره بهتر ميشه شكر خدا.
بعد از اون دوهفته هم كه پارسا كوچولوي ما همراه مامان و مامان بزرگش رفتن خدمت امام رضا(ع) - آخه راستش رو بخواهيد مامان بزرگ پارسا ساكن مشهده و بيشتر از اين نميتونست پيش ما بمونه، بنابراين ريحانه و پارسا رو هم با خودش برد كه ريحانه دست تنها نباشه. خلاصه من موندم و يه دنيا دلتنگي و ....
چند تا از عكس هاي پارسا كوچولو رو براتون ميذارم، البته به انتخاب خودم، تا بيشتر از اين پيش شما بدقول نشيم. فقط بايد ببخشيد كه اصلا وقت براي فرمت كردن عكس ها نداشتم.
براي هر سه تامون دعا كنيد.




سلامي پر از هيجان ديدار
سلام پسرم، پارساي خوبم. روز شمار بالاي صفحه را ديده اي مادرم؟ ديگر چيزي نمانده. يادش به خير آن روزهاي اول كه با خودم ميگفتم كي عدد روز شماربه زير ۲۰۰ ميرسد... من كه پر از هيجان ديدار توام و ميدانم كه تو از من هيجان زده تري... براي تو همه چيزجديد است و براي من تو. پسركم چقدر چيز هست كه بايد بداني و بشناسي... اما نترسي عزيزكم مادر و پدر تا توان داشته باشند در كنارت هستند...
آن شب با پدرت گرم گفتگو بوديم... به او گفتم كه چه هيجان انگيز است كه كسي را در كنار خود خواهيم داشت كه ميخواهد از نو شروع كند، پاك و معصوم است و خداوند همه چيز را براي نگهباني و مراقبتش مهيا كرده است. چه زيباست در كنار داشتن چنين موجودي و مسئول پرورشش بودن... انگار خدا ميخواهد به گونه اي ديگر به ما گوشزد كند كه بندگان من راه نزديك شدن به من آنچنان كه ميپنداريد دور نيست... آن شب به پدرت گفتم كه گاه احساس غرور و شادي ميكنم كه خداوند ميخواهد اينگونه با من سخن بگويد...
خداي من خودت ميداني كه در اين روزهاي آخر سخت محتاج ترم به تو... به آرامش قلبي... چقدر سنگين است اين لحظات اگر پشتيبانم نباشي... ميدانم كه نگرانيهايم طبيعي است ولي چه كنم كه انسانم و بنده تو و چشم انتظاركمكهاي هميشگيت... چندين روز است كه بيدار خوابيهاي شبانه به سراغم آمده اند و فكرهاي جورواجور... چند روز ديگر مانده است؟ چه كسي در آن زمان پيشم خواهد بود؟ آيا از پس به دنيا آوردن پسركم بر خواهم آمد يا نه؟ و هزار سوال ديگر كه ميدانم منشاش هيجان ها و تغييرات فيزيكي بدنم است اما چه كنم كه در آن ساعات از شب بد گرفتارم ميكند و تنها ياد توست كه مرا ميرهاند و آرامش خواب را بر بدنم حاكم ميكند.
پسرم از اين حرفها كه بگذريم به اتفاقات اين چند هفته اخيرميرسيم... اتاقت ديگر آماده است. هر شب من و پدرت با اسباب بازيهايت (البته با اجازه شما) سرگرم ميشويم و هر چه از اسباب بازيها كه صدايي دارد آزمايش ميشود... ساعات خوبيست. بچه شدن هم عالمي دارد... ما هم داريم تمرين ميكنيم.
پسرم! هفته پيش مامان بزرگ ، بابا بزرگ و خاله هايت اينجا بودند... همه سرگرم خريد و چيدن اتاقت. به نظر من و پدرت اتاقت خيلي قشنگ و بامزه شده... اكثر وسايلت به سليقه مامان بزرگ آبيست... آرامش خاصي دارد... اما سعي كرده ام در كناررنگ آبي اسباب بازيهايي پر از رنگهاي شاد هم برايت بخرم... آخر تو بايد تمام رنگها را بشناسي... به زودي سعي ميكنم كه عكسهاي اتاقت را برايت بگذارم تا به يادگار بماند...
راستي در اين سونو گرافي جديد كه دكتر برايم تجويز كرده بود كلي بزرگ شده بودي... باورم نميشد از ۲۱هفتگي تا ۳۴هفتگي اينقدر بزرگ شده باشي. اين هفته هاي باقيمانده را قدر بدان و خوب استراحت كن، بخورو بخواب كه حسابي وزن بگيري پسر تپلوي مامان... تنها ۳۸ روز ديگر باقي مانده شايد هم كمتر...
پسرم ميخوام دوباره با تو متولد بشم...
هميشه تحمل لحظه هاي آخر برام سخت بوده... تحمل لحظه هايي كه داره من رو به ديدار يه مهمون خيلي عزيز نزديك ميكنه. مهموني كه 9ماه همه چيز تو اين دنيا دست به دست هم دادند تا همه چيز براي اومدنش آماده باشه. نميدونم حكمت خدا چيه از اين روند خلقت؟ اما توي اين دوران با خوندن وبلاگ دوستاي خوبم و كمي عميق شدن و فكر كردن روي تغييراتي كه تو اين دوران كردم اين حقيقت زيبا رو فهميدم كه اين دوران فرصت دوباره ايه براي از نو متولد شدن... آره ما هم ميتونيم با كوچولوهاي درونمون دوباره متولد بشيم... و اين فرصت كمي نيست. ميتونيم مثل موجودات پاك درونمون، شروع كنيم به شناخت دوباره همه چيزاي اطرافمون و اونا رو از نو بشناسيم... اينو خيليهامون تجربه كرديم كه بعد از سالها مانوس بودن با يه چيزي، وقتي دوباره بهش نگاه كرديم نكاتي رو فهميديم كه باورمون نميشده اين همه وقت دركشون نكرده بوديم...
جالبه كه با دونستن تمام اين مسائل چقدر تو تغيير كردن سختيم...
پارسا جان، پسر خوبم... وقتي به اين فكر ميكنم كه من وتو قراره با هم از نو شروع كنيم دلم پر ميشه از يه حس تازه و عجيب. حسي كه خيلي قشنگ و هيجان انگيزه... مثل حسي كه اولين روز مدرسه داشتم.
پارساي كوچكم... دوست ندارم كه مثل خيلي از پدر مادرها تو رو مجبور به قبول آموخته هاي خودم كه گاه حتي بهشون اطمينان قلبي ندارم، بكنم. ميخوام كه تو با تمام تواناييهايي كه خداي مهربون بهت داده خودت تلاش كني كه انسان باشي... منم در كنارت باشم و از تو شيوه از نو ديدن رو ياد بگيرم... كمكم كن پسرم.
پسرکم خیلی خیلی دوست دارم. نمیدونم چقدر!!! واقعا درک حسی که نسبت به تو دارم برام سخته ... وقتی که تکون میخوری ... وقتی که ضربان قلب کوچک و پاکت رو میشنوم ...وقتی که باهات حرف میزنم ... در تموم این لحظات پر میشم از حسی که زیباییش رو هیچ کلمه ای تو این دنیا وصف نمیکنه... فقط و فقط باید تجربه کرد. تو این لحظه هاست که از عمق وجود از خدای مهربونم میخوام هیچ زنی رو از تجربه این حس قشنگ محروم نکنه...
عزیز دل مامان!!!
دیگه چیزی نمونده تا لحظه دیدار. هر چند این لحظه ها دیر میگذره اما من منتظرم. میدونم که تو هم مثل من و بابایی منتظری...
پيام هاي ديگران () link ۳:٠۳ ب.ظ - چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - ريحانه
بازم يه ماه رمضون ديگه از عمرمون داره....
امسال ماه رمضون قشنگيه. قشنگتر از تموم ماه رمضوناي گذشته... به خاطر وجود پاك و معصوم تو پسركم. امسال زياد به ياد ماه رمضون پارسال ميافتم... چقدر منتظر اومدنت بودم عزيز دلم... و حالا امسال خداي مهربونم تو رو به من هديه داده تا هميشه بدونم كه هر چي تو اين دنيا دارم از اونه. چه طوري ميتونم اين نعمت زيبا و قشنگش رو سپاس بگم نميدونم واقعا نميدونم. فقط توي همين ماه عزيز ازش ميخوام ، كه يه فرزند سالم و صالح به من بده. اين بزرگترين دعاي من توي اين اوقات شريفه.
پسر خوب و گلم!!! خدا رو شكر ميكنم كه اين توفيق رو داشتم كه تو توي اين ماه در درونم باشي... با اينكه به خاطر تو نميتونم روزه بگيرم، اما حس خوبي دارم. همينكه تو با صداي اذان سحر و افطار، با صداي دعاي سحر و با صداي ربناي افطار وقتي كه هنوز پاك و معصومي آشنا ميشي يه دنيا برام ارزش داره و آرومم ميكنه...
پارساي عزيزم، خوب به اين صداها گوش كن. صداهايي كه براي ما ايرانيهاي مسلمون نماد دعوت دوباره خداي مهربون به پاكي و خوبيه... شنيدن اين صداها يه روزنه اميده... اينكه خدا يه بار ديگه هم به ما آدماي گناهگار فرصت داده كه بديهامون رو اصلاح كنيم و به فطرت پاك و خداييمون برگرديم... و اين خيلي باارزشه. اي كاش ميدونستيم كه چه لحظاتي رو داريم از دست ميديم...
پارسا جان!!! پسر مهربونم. تو هم با اون قلب كوچك اما پاك و مهربونت كه ضربانش براي من آهنگ زندگيه، از خداي مهربون، از خدايي كه بهت فرصت حيات و خوب بودن رو داده سپاسگزاري كن و ازش بخواه كه راهنمات باشه و خودش راه درست زندگي رو بهت نشون بده. منتظرهميشگي : مامان
پيام هاي ديگران () link ۱۱:٠٥ ب.ظ - شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - ريحانه
خبراي جديد
سلام پارساي كوچكم!!!
خبرهاي جديدي برات دارم عزيز دلم كه ميدونم خوشحال مي شي. بالاخره اتاقت رو كاغذ ديواري كرديم. البته بگم كه اين كاغذ ديواري سليقه باباييه ميخواد برات سنگ تموم بذاره. كاغذ ديواري اتاقت خيلي بانمكه و پر از عكسهاي بامزه!!! سعي كردم برات بذارمشون. ميدونم كه كلي ذوق ميكني مامان جونم. راستي ت. اين عكسا يه عكس خرگوش هم هست كه خيلي با مزه است. منم كلي دوسش دارم.
پرده اتاقت رو هم گرفتيم. يه حرير آبي ساده. يه رنگ آرامش بخش. اتاقي شده واسه خودش. آدم توش آرامش پيدا ميكنه.
خبر ديگه اينكه تميزكاريهاي خونه هم بعد از 2-3 هفته تموم شدن. الان ديگه منتظرم تا چند هفته ديگه كه مامان جوني بياد و بريم برات تخت و كمد بخريم تا وسايل خوشگلي رو كه برات خريديم بچينيم و كلي قبل از اينكه بياي من و بابايي باهاشون بازي كنيم. آخه ميدوني عروسكات خيلي با مزه ان. مامانم ما قصدمون خيره!!! فقط ميخوايم باطرز كارشون آشنا بشيم تا وقتي تو ميخواي بازي كني بلد باشيم بهت آموزش بديم ماماني
پسر خوب و مهربون مامان چند وقته كه يه خورده نگرانم. نگرانم كه ميتونم تو رو خوب تربيت كنم يا نه؟ ميتونم تو اين دنياي بزرگ كه از پر چيزاي خوب و بده بهت ياد بدم كه چي خوبه چي بده!!! خيلي كار بزرگيه. نميخوام بترسم اما ناخواسته نگران ميشم. نميدونم كه اين نگراني خوبه يا بده. فقط اميدم به خداست و بعد از اون به همراهي بابايي. از خدا ميخوام كه بتونم از عهده اين مسئوليت سنگيني كه به دوشم گذاشته بربيام. يه تيكه ازكتاب شازده كوچولو هست كه هميشه من رو به فكر مياندازه. همون قسمتي كه روباه موقع جدايي از شازده كوچولو بهش ميگه. دوست دارم كه اونو بنويسم تا تو هم بعدا بخوني:
روباه : ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي. ... انسانها اين حقيقت را فراموش كرده اند اما تو نبايد فراموش كني. تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي. تو مسئول گلتي...
واقعا من مسئول تو گل كوچولو هستم. مسئول هستم كه به تو ياد بدم همه چيزهايي رو كه تو اين دنياي بزرگ ياد گرفتم. بهت ياد بدم كه بايد استوار و قوي و باپشتكار باشي تا بتوني تو بازي روزگار برنده باشي. ياد بدم كه براي چيزاي خوبي كه ميخواي بايد تلاش كني. عزيز دلم دوست دارم كه محبت و مهربوني با آدماي ديگر و يادت بدم كه اين يكي از اصلهاي مهم زندگيه. اميدوارم بتونم...
پسر خوبم!!! اين روزا خيلي روزاي قشنگين. روزاي انتظار براي يه فرد جديد. براي يه كوچولو كه قراره با اومدنش پنجرهاي قشنگي رو به زندگيم باز كنه. كوچولوي من هر روز با تكوناي قشنگ كه روز به روز قويتر ميشن نزديكتر شدن لحظه ديدارمون رو گوشزد ميكني. با تمام وجود منتظر اومدنت هستم. مامان.
پيام هاي ديگران () link ۱:٤٧ ب.ظ - شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - ريحانه

